غربت شبیه دوزخ کابل سیاه نیست
مرداب تیره گون و تلالوی ماه نیست
از چارسوی جنگ و جنایت گریختیم
اینجا جهنم است جهنم رفاه نیست
ما را اتاق گاز هدایت نمی کشد
تا مرگ فاصله کم هست و راه نیست
شب با روان پنجره پیوند بسته است
دیگر اذان صبح و خیال پگاه نیست
ناقوس های معبد عیسا برای مرگ
افتاده در صدا و به سر ها کلاه نیست
دنیا به مرگ ظالم و قاتل سکوت کرد
اما به مرگ خیل مهاجر گواه نیست
آیینه ها غبار کدورت گرفته اند
یا هم به چشم مرد مسافر نگاه نیست
ای دوست! از جهان شما رنج می بریم
راهی برای بر شدن از عمق چاه نیست؟
شاید جهان جهنم دنیای دیگری است
در چارسوی دوزخ دنیا پناه نیست
برگرد تا به سوگ خدا جیغ بر کشیم
فریاد با نگاه پر از غم گناه نیست

روحم شبیه شهر مداین خراب هست
چون تیسفون فتح شده در عذاب هست
در من هزار پنجرهء رو به شب هنوز
درگیر با سقوط هزاران شهاب هست
نیلوفری شگفته به مرداب خون خویش
تصویری از خسوف در این منجلاب هست
پیرم ولی هنوز شکستی که عشق داد
در چشم دل شبیه جوانی به قاب هست
کفتار ها جنازهء دل را نخورده اند
بر نعش پاره پارهء دل ها عقاب هست
در جام ما شراب رهایی نه ریختند
هرچند شوق مستی صد انقلاب هست
مانند آن مترسک بی ترس در غروب
هیبت ز ما گریخته لیکن نقاب هست
در مزرع سیاه فلک داس ماه نیست
گل را ولی ز داس اجل اضطراب هست
کم کم به خط آخر این شعر می رسم
آیا برای خودکشی من خشاب هست؟

شب با صدای ارهء برقی به خواب رفت
فردا به سوگواری گل های ناب رفت
آیینه در اتاق پر از تار عنکبوت
از یاد دختران غم و انقلاب رفت
هم عاشقان کوچهء دیدار در غروب
هم دلبران خسته ز شهر خراب رفت
کم کم سرود و فلسفهء عشق با دریغ
از یاد روزگار تفنگ و خشاب رفت
وقتی درخت کاج سخن را تبر زدند
شاعر به سمت غرق شدن در شراب رفت
از زادگاه خویش قفس باف پیر را
دشنام داد و از قفس اضطراب رفت
خود را به چار سو و خیابان غیر دید
در جمع مردمان مهاجر حساب رفت
آخر کنار کوچهء بن بست انتظار
با آخرین گلوله از این منجلاب رفت
با میل هفت تیر سرش را نشان گرفت
از شانهء مترسک دنیا عقاب رفت

شبنامه از شکوه سیاهی هراس داشت
شب تیره بود و صبح پیامی ز یاس داشت
از قیر روزگار تباهی کسی نگفت
شبگار ما ز قیر سرک اقتباس داشت
در بامداد تیرهء تاریخ شعر نو
از جُنگ جَنگ در غزل شب جناس داشت
در باغ ها پرنده و پرواز گل نکرد
گل بغض در گلو و شکایت ز داس داشت
تنها مترسکی که در این باغ زنده بود
با هر چه زاغ ها و زغن ها تماس داشت
دیدم که سرو سبز سخن را تبر زدند
وقتی که باغبان غزل التماس داشت
حوضی که از زلال سرشکی نشد تهی
رویای ماه گمشده را نیز پاس داشت
کانون آفتاب کسوف و غروب را
با مرگ آفتاب سحر هم قیاس داشت
شبنامه های ماه اگر پاره می شدند
شب باوری به شهر سیاهی کلاس داشت

ای زنده گی! دقایق مطلوب من کجاست؟
شب های پر ستاره و مشروب من کجاست؟
از تلخی حوادث میهن گریختم
شهری شبیه زادگهء خوب من کجاست؟
آیینه از غبار نفس های سرد مرد
گرمای عشق در دل مرعوب من کجاست؟
دنیا ز دست خوف و خیانت شکسته است
شمشیر و رخش و هیبت آشوب من کجاست؟
وقتی که بر روان غزل ریخ می زنند
روح و روان کشته و مضروب من کجاست؟
تثلیث را که مذهب کشتار کرده اند
عیسای عشق و عاطفه، مصلوب من کجاست
تنها رسول عاطفه را باز کشته اند
پروردگار خسته و مغلوب من کجاست
غربت مکان بودن شاعر نمی شود
راهی به سوی میهن مخروب من کجاست؟
ای کاهنان معبد نفرین زنده گی!
ایمان نم کشیده و مرطوب من کجاست؟

از شهر از ادامهء دنیا دلش گرفت
شب بود و از برودت فردا دلش گرفت
آینده را شبیه جهنم خیال کرد
از خویش و از تمامت رویا دلش گرفت
از جنگ از جهاد و جدایی و انفجار
از مردمان جاهل آنجا دلش گرفت
سلسال و شاهمامه اگر منفجر شدند
مردی شبیه قلهء بابا دلش گرفت
در ایستگاه حادثه از بس پیاده شد
مانند آن مسافر تنها دلش گرفت
در جاده های خالی غربت روانه شد
حتا ز کافه های اروپا دلش گرفت
در امتداد کوچهء بن بست غم نشست
بیدار گشته بود و ز بودا دلش گرفت
کم کم کنار مقبرهء روح خود شکست
از مرگ دور، مرگ گوارا دلش گرفت
عیسای بر صلیب ستم بود و خسته بود
از یار از رفیق و یهودا دلش گرفت

شب را کنار حجلهء آتش سحر نکرد
اندوه ماه گم شده را بیشتر نکرد
هفتاد خوان خوف و خطر را اگر گذشت
اما به قلب مردم دنیا اثر نکرد
آواره بود و نان و پناهی نمی رسید
از کوچه های بخت سیاهش گذر نکرد
با زخم باز و سخت نمکسود می گذشت
غربی ترین نگاه نمک را شکر نکرد
آزاده بود و زخم زبان را نمی شنید
چاقو به زخم بستهء اهل هنر نکرد
دنیا به برده های مناسب نیاز داشت
بیهوده سرزمین مرا در به در نکرد
اندوه جانگداز تر از درد هجر نیست
غربت اجاق بخت مرا شعله ور نکرد
بعد از هبوط حضرت آدم درخت ها
در باغ های روضه رضوان ثمر نکرد

هر دم شهید غربت غربم خدا کجاست؟
من مرده ام مجالس سوگ و عزا کجاست؟
ذهنم دچار فلسفهء پوچ نیچه نیست
در دوزخ زمانه خدا و مدا کجاست؟
با اره های کهنه سپیدار را زدند
بغضی گرفته راه گلویم صدا کجاست؟
بد بختم و نصیب من از زنده گی غم است
سهمم ز مرگ، ای اجل جانفزا! کجاست؟
دلگیرم از سکوت قطاری که مانده ام
آن ایستگاه حادثه و ماجرا کجاست؟
شب ماه را به بند سیاهی کشیده است
انگیزهء قیام و غم کودتا کجاست؟
فردا مسیح عاطفه مصلوب می شود
حواریون عشق کجا؟ جلجتا کجاست؟
فرعون های فاجعه و نیل مرگ هست
موسا شریک حادثه هست و عصا کجاست؟
من زخم همزبانی یاران گرفته ام
آن دشمنان مرد ولی با صفا کجاست؟

غمناک تر ز حجلهء داماد مرده ام
متروک تر ز معبد الحاد مرده ام
محکوم مرگ محبس و زندان زنده گی
من در قفس قناری آزاد مرده ام
بغضی نشسته در نفس یاد و یادگار
شعری به سبک و مکتب فریاد مرده ام
در کوچه باغ سوختهء روزگار مرگ
همسایهء شکستهء شمشاد مرده ام
من اهل فکر و فلسفهء پوچ زنده گی
در کار عشق کودک و نوزاد مرده ام
بر باغ یخ گرفته و بوران رسیده ام
بهمن شگفته از دل خرداد مرده ام
از ازدحام جاری اندوه کم بگو
زخمی ترین ز تیشهء فرهاد مرده ام
از مرگ، آن چریک گوارا غزل بخوان
با زنده گی هنوز روانشاد مرده ام
مانند حوض خشک خیالات ماه را
بر ماهیان تنگ پر از یاد مرده ام
عرفان "حجم سبز" و "مسافر" شنیدنی است
با "مرگ رنگ" و شاعر اضداد مرده ام*

دو ماهی در دو تنگی رو به رو بود
جدایی درد تلخی در دو سو بود
زلال برکه ها را سرخ دیدند
که زخم باز در حال رفو بود

اینجا سحر سیاه تر از شام میهن است
فانوس کوچه های سحر گر چه روشن است
در موج آب عکس مهاجر شکستنی است
آیینه بازتاب خداوند دشمن است
ناقوس ها سرود عزا می زنند و بس
محراب در تصرف ارباب الکن است
بودن شبیه زنده به گوری که سخت نیست
غربت کتاب مرگ خدا را نوشتن است
ارسی بهار دهکده را کوچ داده بود
حالا زمان کشتن گل های سوسن است
دیگر امید آمد اردی بهشت نیست
این فصل چندم است، که درگیر بهمن است
تکفیر شد رسول تغزل به جرم عشق
ای دوست! قبله گاه شما پول و آهن است
شب باوری شکست سحر را نوید داد
اینک عزای آتش زردشت در من است

در عرصهء سیاه زمینی که سوختم
از دست سرنوشت لعینی که سوختم
در کودتا، قیام رهایی و انقلاب
جنگ و جهاد و باز کمینی که سوختم
بر دست من خطوط رهایی کشیده نیست
با قسمت سیاه و جبینی که سوختم
کم کم کنار کابل زخمی نشسته و
با یاد آن بهشت برینی که سوختم
ای دوست بی ترانه تر از من سراغ نیست!
گیتار خسته بود و طنینی که سوختم
دست دعا قنوت مرا منتشر نکرد
قد قامت صلاه یقینی که سوختم
ای روزگار دور به یادم نمی رسی
از نطفه گاه خویش و جنینی که سوختم
ای دوست! بغض تلخ مرا آسمان نداشت
سرشار گریه بود و همینی که سوختم
من شیر باغ وحش خیابان غربتم
نفرین بر جهان حزینی که سوختم

یلدا بدون ماه رسید و چراغ نیست
از رهبر چریک سپیده سراغ نیست
با اره های کهنه به جان درخت ها
افتاده اند و صاحب این کوچه باغ نیست
تلویزیون گزارشی از قتل عام داشت
اخبار قتل عام ولی گرم و داغ نیست
فردا به سر مقاله ز کشتار گفته اند
اما مهم به ملت هار و الاغ نیست
اینجا شکست عاطفه چندان مهم نبود
وقتی برای عشق کسی در فراغ نیست
تا در زمین مترسک مذهب شکسته است
در کشتگاه فاجعه غیر کلاغ نیست
بر روی سن نمایش آزاد زنده گی است
بازیگران خسته ولی تر دماغ نیست
ما بر شکست این شب دیجور با خدا
شرطی شکسته ایم و لیکن جناغ نیست

خنجر زدند از بغل و پشت دشمنان
ما را به جرم عشق و قلم کشت دشمنان
بودا هزار نفرت راما به خویش داد
وقتی که کشت حضرت زردشت دشمنان
در بامداد حادثه پنهان کنند و بس
خورشید را به پشت دو انگشت دشمنان
در گیر و دار منطق و مذهب مچاله کرد
حق را شبیه زمزمه در مشت دشمنان
عرفان کنار فلسفه در توپ بسته بود
تفسیر کرد توپ و دم گوشت دشمنان
در شعر درد قافیه ها تنگ می شوند
وقتی ردیف فاجعه را "ششت" * دشمنان

در ازدحام جاری نامرد تا به صبح
مردی نشست در قفس درد تا به صبح
تصویر ماه در دل امواج حوض خون
سو سو زنان ستایش شب کرد تا به صبح
شاعر کنار کوچهء بن بست عمر خویش
افتاده بود با " سگ ولگرد " تا به صبح
مردی به جرم شعر رهایی گریز داشت
از گزمه های شبزده، پیگرد تا به صبح
آن کس کتاب " منظرهء مرگ " خوانده است
تکفیر اهل عشق بر آورد تا به صبح
آیینه ها غبار نگه را ندیده اند
عینک گرفته منظرهء گرد تا به صبح
عاشق کنار مقبرهء روح می گریست
زخم غزل شنیده ز هر فرد تا به صبح
دنیا به دست چند مترسک فتاده بود
آواره بود شاعر دل سرد تا به صبح

حالم شبیه پنجرهء بسته در بهار
مانند ابر تیره و دلخسته در بهار
ماهی برای ماهی دل مرده روی آب
با موج های جاری پیوسته در بهار
تارم ولی گرفته فقط تار عنکبوت
با هر دو تار کنده و بگسسته در بهار
آلاله یی به " جشن گل سرخ" در مزار
با داس غم ز ساقهء بشکسته در بهار
من سرو خشک باغ انارم ولی هنوز
تنها ترین مهاجر وارسته در بهار
مخروب تر ز خانهء رومی به بلخ غم
گیتارم و فتاده به گلدسته در بهار
اندوه من کلاغ به پامیر رفته نیست
گنجشک بود زخمی برجسته در بهار
هو هوی بوم می رسد از بام آفتاب
کرکس به شاخ تازه و نو رسته در بهار

مردی درون آینه در خویش مرده بود
از بس که زخم از پس و از پیش خورده بود
او از تمام پنجره ها جیغ می کشید
حتا خدای زمزمه از وی فسرده بود
افتاده در نهایت گرداب خون و اشک
خود را به دست بخت سیاهش سپرده بود
خود را به نام شاعر بدبخت می شناخت
صد ها هزار غصه و غم را شمرده بود
بر بازتاب خویش در آیینه های دق
دندان غیظ بر سر دنیا فشرده بود
عیسای روزگار خیانت به خویش بود
بر شانه ها صلیب محبت نبرده بود
در جلجتای عاطفه اعدام می شود
آنی که مهر کفر غزل را نخورده بود

شبی در انزوای دور مردم
کنار نعش دل رنجور مردم
خدا در حوض اشکم ته نشین بود
ورای آب های شور مردم
غزل ورد زبانم بود اما
به شهر مردمان کور مردم
پیمبر در پیمبر با دروغی
برای مردم منفور مردم
هزاران زخم نو بر کتف اما
رفیق و کاکه و مغرور مردم
فراسوی کتاب نیچه و مسخ
شبیه بوف اما جور مردم
تهوع گفته قی کردم خدا را
رسول غم شدم مشهور مردم
کنار صادق چوبک نشستم
هدایت بودم و مجبور مردم
همان " سه قطره خون" و " زنده در گور"
کمی " داش آکل" محجور مردم
نماز مرگ خود را خواندم و بس
شبیه حضرت منصور مردم

وقتی رسول جنگ و جنایت قیام کرد
آیینه بر خدای جدیدی سلام کرد
اصحاب غم کتاب خدا را مجال داد
انصار سوگ عاطفه را قتل عام کرد
موسا اگر ز نیل سیاست عبور داشت
ترسا به تیغ کار جهان را تمام کرد
وقتی امام فلسفه را دار می زدند
دنیا به شیخ بی شرفی احترام کر
بر گور سرد زمزمه ادرار می کنند
شاعر به شاش اهل کدورت حمام کرد
سلسال را به قیمت فتوا فروختند
شهمامه را خراب به نام حرام کرد
لیلام کرده اند وطن را به نام غیر
ارباب ارگ نیز خودش را غلام کرد
ایمان به بیت آخر این شعر جان سپرد
شاعر نشست و گند غزل را تمام کرد

نوزاد های عشق اگر پیر می شوند
اینجا سرود و زمزمه تکفیر می شوند
جهلی به نام مذهب و جهلی به نام کفر
دارند در زمانه فراگیر می شوند
در ظهر دم نمودهء دنیا که آب نیست
حتا سراب های جهان قیر می شوند
کابوس های تلخ جهنم هنوز هم
یک یک کنار فاجعه تعبیر می شوند
تا ماهیان تنگ شما آه می کشند
جوبار های عاطفه تبخیر می شوند
حواریون عشق در این کوچه سار شب
قربانی جنایت تکبیر می شوند
این نسل بی ترانهء امروز عاقبت
با هفت پشت فلسفه تحقیر می شوند
ای دوست یک دهن از گات ها بخوان!
شبنامه های تازه سرازیر می شوند

شادی کم است و درد ولیکن قلیل نیست
شهنامهء شکایت ما هم طویل نیست
تاریخ از چکاچک شمشیر ها پر است
اما کسی کشنده تر از جبرءیل نیست
تا کعبه در طواف گناهان مومن است
آذر زیاد هست و کسی هم خلیل نیست
رستم کنار جادهء غربت شکسته بود
افراسیاب عصر شما هم ذلیل نیست
خنجر به کتف شاعر دنیا اگر نشست
جز دوست در جنایت فردا دخیل نیست
تابوت های تازه اگر مستعمل شدند
دشمن به قتل عام رهایی بخیل نیست
فردا چریک های غزل کشته می شوند
در شهر غم گرفته به جز جرثقیل نیست
این شعر های تازه اگر دفن می شوند
مضمون نو به دفتر غم مستطیل نیست

عمری به پای زمزمهء شاملو گذشت
تا شوکران تلخ غزل از گلو گذشت
تیغی که بر گلوی قناری نهاده اند
دیروز بر زبان غزل مو به مو گذشت
زخمی که دوست بر دل غم مرده ام نهاد
ناسور بود و باز اگر از رفو گذشت
بر جام های پر شده از زهر کینه ها
"هم قاه قاه گریه ز بغض سبو گذشت"*
خورشید پشت گنبد مسجد غروب کرد
آذان شام از سحر رو به رو گذشت
شیطان کنار دجلهء آتش وضو گرفت
وقتی هبوط عشق ز آدم فرو گذشت
عارف میان میکدهء شهر جان سپرد
زاهد به تیره گی جهان از وضو گذشت
شب بود و این خرابهء دل ماه را نداشت
جغدی به بام حادثه از های و هو گذشت
پایان شاهنامه اگر تلخ و تیره بود
بر تیسفون عشق خدا و عدو گذشت

* به عیش خاصیت شیشه های می داریم
که خنده بر لب ما قاه قاه می گرید
بیدل

دیشب که در جنازهء خورشید دف زدند
بر مرگ روح ماه نشستند و کف زدند
تکثیر شد تعفن میهن فروش ها
تا خود فروش ها سخنی از شرف زدند
بر قلب داغ داغ سحر دارت می زنند
رقص و اتن که تیر ستم بر هدف زدند
سگ های هار کوچهء دیدار روز پیش
بر عاشقان گم شده در سوگ عف زدند
خرچنگ های اهل سیاست هزار بار
زخم زبان کهنه و نو بر صدف زدند
چوپان کهکشان و سیه چاله ها که مرد
هم ماه هم ستاره شعار تلف زدند
افتاده بود کفتر صلحی به دام مرگ
خر ها به سر سلامت وی هم علف زدند


تا من شعار مرگ به ارباب تان دهم
دشنام های تازه به این خواب تان دهم
دنیا به وضع بهتری از این نمی رسد
حتا اگر که ماه به مرداب تان دهم
احساس می کنم، که جهان جای امن نیست
باید کتاب شعر به اصحاب تان دهم
وقتی که از ترانه و تنبور فارغید
شاید سرود تازه به مضراب تان دهم
شب های سرد باور تان را سحر که نیست
بر گیر تا چراغ به محراب تان دهم
بر گور من بشاش که اشکی نمی چکد
شاید دعای خیر به پیشاب تان دهم
شب های بی ترانه و تسلیم ماندنی است
حتا اگر ترانه به مهتاب تان دهم

بر روح من بشاش که آیینه باورم
از هیچ در زمانه نفرین کمترم
دمبوره ساز گریه و زاری است نازنین
من مست رقص مرگ به هر ساز لوگرم
با آفتاب سرد حقیقت در این دیار
کم سو ترین حقیقت در غم شناورم
تصویر من در آینه تکثیر می شود
انگار با خدای شکستن برابرم
با کودک درون خودم پیر می شوم
اپریل من گذشته و ماه نومبرم
تقدیر اگر دو چرخهء شبرنگ بخت بود
آزاد راه زنده گی باز است و پنچرم
تکفیر من به جرم غزل های تازه نیست
ابلیس تر ز هر چه رسولان کافرم
در پارک های غربت دیرینه سال خویش
همزاد ماه مرده و گل های پرپرم
دردا که چاه بود و شغادی به پیش رو
من با کدام قاتل قلبم برادرم؟

دنیا به جز عذاب دمادم به ما نداد
مذهب به جز نوید جهنم به ما نداد
عمری برای ساز اجل رقص کرده ایم
مرگی بدون درد، که عالم به ما نداد
از یار از برادر و خواهر گلایه نیست
یک حرف خوب حضرت خاتم به ما نداد
زخمی به یادگار گرفتیم از نگار
زخمی که هیچ دشمن و همدم به ما نداد
بازار مدح اهل سیاست کساد نیست
اما به هجو سفسطه شلغم به ما نداد
آبی که خورده ایم، ز گرداب زنده گی
غیر از سرشک تلخ و فراهم به ما نداد
پژمرده بود غنچهء احساس در بهار
آن ابر سرخ حادثه شبنم به ما نداد
ما اهل دوزخیم خدا خوب کرده است
گر رهبران خوب و آدم به ما نداد