این وبلاگ به آدرس زیر نقل مکان کرده است:

http://behsham.blogspot.com/

مثنوی نیمایی

ایننجا زمینه های بودن را
برباد کرده اند
در شوره زار هستی ما ای الاغ ها
چیزی به نام درد
بیداد می کند.
آیا خدای خستهء تان در حضور من
چیزی به نام زنده گی ایجاد می کند؟
یا آن قهار خفته ز رنجی که می بریم
ما را به نام عاطفه آزاد می کند؟
یا کعبه یی ز عشق
در چارسوی این جهنم جاوید
آباد می کند؟
ای پیروان مذهب بیداد!
ای بنده گان خداوند جهل و حمق!
ایا الاغ های خسته ز تقدیر پست خویش!
پرودگار من
خداوند عشق و داد
از سرنوشت شوم شما یاد می کند
فریاد می کند:
« خود را ز بنده گی جهالت رها کنید!
و عشق
این نهایت شکوه را
یکصدا صدا کنید!
تا سرنوشت شوم شما را به هم زنم
از نو سرشت سبز شما را رقم زنم
از هفت خوان خوف شما را گذر دهم
امید را برای شما سر به سر دهم
از بیم آن خدای خیالی خلاص هم
شیطان و آن خدای سیاسی قیاس هم
فردوسی از بهار برای زمین تان
احکام عشق های زمینی به دین تان
با مهر سوره های لبالب شود قرین
اندوه و درد با مرض و تب شود قرین
تا شوره زار هستی تان گل دهد ولی
جزئی ترین بهشت شما کل شود ولی
باید رسول سبز مرا اقتدا کنید
گلدستهء ز عشق برایش بنا کنید
آیات مهربانی ما را ز بر کنید
همسایه گان خفتهء خود را خبر کنید
باشد نماز و زمزمه و عشق کار تان
سرشار باغ های بهشتی بهار تان
تا این جهان بهشت شود رو به روی تان
بن بست ها گشوده رود رو به روی تان.»
ای بنده گان جهل!
ایا الاغ های خسته ز تقدیر پست خویش!
اینک منم
همان رسول سبز
همان نبی عشق
ایستاده به درگاه خوف و خشم
ایمان بیاورید!
ایمان بیاورید!
ایمان بیاورید!