تفسیر درد، غصه و صد اضطراب من
شرحی برای فاجعه در یک کتاب من
از جنگ از جنایت و آواره های دهر
درگیر درد ها و دچار عذاب من
در باغ بی پرندهء این روزگار خصم
در پشت میله های قفس چون عقاب من
مرداب پر ز رخوت این لحظه های عمر
افتاده ام به زنده گی منجلاب من
در برکه های خالی یک باغ وحش دور
مانند ماه گم شده در موج آب من
شب های تار و صبح سیاه و سکوت محض
روی گلیم فاتحهء آفتاب من
سرباز سر سپردهء عشقم ولی هنوز
روی اجاق هجرت و نفرت کباب من
با مرگ من که فاصله چندان زیاد نیست
از زنده گی بریده چنین با شتاب من
ای یار! ای حرارت دنیای سرد من!
بیزارم از صدای تفنگ و خشاب من

باید به فرش فاتحهء خویشتن نشست
وقتی که روح زمزمه ها در کفن نشست
شاید به حال شعر بگرید رسول عشق
روزی که مدح مرگ به هر انجمن نشست
در سوگ ما برادر ناراضی شما
مانند دشمنان وطن در اتن نشست
پیغمبران فاجعه شمشیر می زدند
وقتی خدای حادثه ها در سخن نشست
پاییز در بهار زمین رقص می کند
نفرین روزگار به باغ و چمن نشست
در پایتخت کشور سنگینه های خشم
آیینه ها دوباره شکن در شکن نشست
وقتی کلاغ... مترسک کلاه را برداشت
روی زمین عاطفه زاغ و زغن نشست
در جنگ با امام کدورت خدای عشق
از پا به یک نبرد بد و تن به تن نشست
بدبخت مردمانی غریبی که رفته اند
بدبخت ترین نیز به خاک وطن نشست

بر بام نامرادی تان نردبان منم
ارسی باز فصل زمستان تان منم
تنها درخت خشک به شبکوچهء بهار
در انتظار تیشهء یک باغبان منم
مانند کوه سخت و صبورم ولی هنوز
در دل هزار غصه و آتشفشان منم
از من دلیل هجرت این خلق را مپرس
آواره تر ز دست مسلمان و نان منم
در جنگ با افاغنه در روزگار دور
مغلوب تر ز دهلی و هم اصفهان منم
توفان سخت و موج گران است و ناخدا
در کشتی شکستهء بی بادبان منم
تنها شبیه درد مجسم در آینه
همزاد رنج های زیاد زمان منم
ای مرگ خوب! با منی بیزار از جهان
حرفی بگو که بخت سیاه جهان منم
بر سقف بی ستارهء این شهر عاقبت
مردم اگر ستاره و رنگین کمان منم

صبحی که در کرانهء ما آفتاب مرد
مهتاب در سقوط هزاران شهاب مرد
شبگار ما به کوچهء بن بست زنده گی
در خون نشست و فلسفهء عشق ناب مرد
آن کس که از مناره اذان سحر شنید
در انزوای دایم خود با عذاب مرد
یل های ایل عاطفه هم با تمام درد
با سرفه های گاه به گاه خشاب مرد
کرکس به قله های زمان بال و پر کشید
در پشت میله های قفس هم عقاب مرد
مردی که داد از غم فردای شهر داشت
در ازدحام خنجر عالی جناب مرد
مردم برای سکهء ناچل گدا شدند
احساس و عشق و گناه و ثواب مرد
" مردان ریش و دشنه و دستار" عاقبت*
نازل شدند و فلسفهء انقلاب مرد
رودابه از شهادت رستم شکسته بود
تهمینه هم به متن هزاران کتاب مرد

* این مصراع را وام گرفته ام. اما نمی دانم از کی است.

شبی دچار عاطفهء خاک خواهم شد
و دفن در نهایت مغاک خواهم شد
به مرگ این لکاتهء بی باک می دانم
ز درد این دلیل غزل پاک خواهم شد
تناسخ دوباره اگر یافتم آنک
کنار پنجرهء باز تاک خواهم شد
شراب کهنه به اندوه دلبران اما
برای شاعر و عاشق هلاک خوهم شد
برای عهد عتیقی که یار با من بست
دوباره مرد مرد سینه چاک خواهم شد
اگر جهان جهنم محض است. آه رفیق!
کتاب شرح رسول ضخاک خواهم شد

پرنده بود و قفس بود و بی بهاری بود
همیشه حسرت پرواز و بی قراری بود
دوباره غربت و احساس پوچ یک شاعر
به جاده های کشور چندم فراری بود
غبار آیینه از آه، آه تنهایی
خدای شعر در غزل غمگساری بود
سحر همیشه کاذب و خورشید زخمی تر
رسول مرگ در نفس شام جاری بود
کنار منبر شب آه! ماه را کشتند
امام مسجد شب باز انتحاری بود
کسی کنار خیابان دور جان می داد
کسی که از تمام خودش نیز عاری بود
برای روح غزل روح عشق و آزادی
گلیم فاتحه هموار و سوگواری بود
کنار ارسی مسدود در قفس اما
فتاده نعش غم انگیز یک قناری بود


از من بریده شعر و غزل های شاد باز
من هستم و همیشه دل نامراد باز
هفتاد خوان زنده گی تلخ پیشروست
افتاده ام به چاه هزاران شغاد باز
هر روز انفجار دگر می کشد مرا
در جنگ در جنایت و جهل و جهاد باز
هردم شهید کوچهء دیدار یار بود
نعشی که روی جاده بیافتاد باز
تهمینه ها به سوگ هزاران یل جوان
گیسو سپید کرده در این امتداد باز
افراسیاب می رسد این بار از جنوب
با کوله باری از ستم و ارتداد باز
گرگین های لشکر رستم نشسته اند
بر تخت بخت مردم عالی نژاد باز
تفسیر های تازهء فاشیزم را ببند
هتلر شکست خورده از این اجتهاد باز
فردا اگر ترانهء شادی سرود عشق
یادی بکن ز شاعر دل نامراد باز
گفتم به بیت آخر این شعر ناگذیر
بر جنگ بر جهاد شما مرده باد باز

شبنامه های تازه با حرف های کهنه
دنیا عوض نگردد از ماجرای کهنه
دنیای جنگ و خون و دنیای با جنون و
هرگز نبوده فارغ از این عزای کهنه
تکفیر کرده ما را مذهب به جرم عشقی
با حکم های تازه با یک ملای کهنه
امروز مثل دیروز فردا شبیه امروز
پرگار ما بگردد بر قهقرای کهنه
روی ستیژ هستی در نقش خویش ماندیم
بازیگران دردیم در سینمای کهنه
اسکار مرگ بردیم برفرش خون مردم
آغاز فلم ما بود با انتهای کهنه
تقویم بی بهار و سرمای روزگار و
بودن بدون یار و جور و جفای کهنه
عرفان ما جفنگ است مذهب فقط تفنگ است
منطق برای جنگ است با انبیای کهنه
باید به جهل کوشید کرباس فقر پوشید
تا شادمان بماند از ما خدای کهنه


ابلیس غم خدای غزل را شکست داد
پروردگار فاجعه هم بند و بست داد
بعدن رسول حادثه آیات مرگ را
تیغ دو سر به دست دو زنگی مست داد
مفتی روزگار کدورت برای عشق
فتوای قتل عام ز احکام پست داد
عین القضات های زمان را به دار خشم
بردند و عارفان زمان داربست داد
حلاج های خسته شریعت نداشتند
شارع به اهل فلسفه حکم نشست داد
مجنون روزگار خیانت ز سکس گفت
شیرین به خسروان جهان هر چه هست داد
گفتند از سیاست و سرمای شام تار
شب باوران به اهل جهان ضرب شست داد
هر کس که با چراغ به شبکوچه گام زد
دولت نشست و تهمت آتش پرست داد

جانوران، جهاد، جنایت و جنگ و خون
کشتار بی حساب و بدون درنگ و خون
با نام دین به نام خدا می کشند و بس
با سرفه های گاه به گاه تفنگ و خون
آهوی آرزوی جهان را شکار کرد
دیدم به روزنامه حدیث پلنگ و خون
تصویر ما که سرخط اخبار روز هست
نقشی فتاده در دل یک بومرنگ و خون
ماهی رودخانهء این روزگار درد
اکواریوم حادثه و تنگ تنگ و خون
توفان و آب های بلاخیز و ناخدا
افتاده در میانهء جمعی نهنگ و خون
رب النوعی نهاده جهان را به کیفری
سیزیف های بشر هست و سنگ و خون
ما از خدا پناه به ابلیس می بریم
با انبیای مست ز آثار بنگ و خون

آه! مسدود ترین پنجره را باد شکست
خلوتی خوب مرا قامت فریاد شکست
چشم خیسی که در آیینه تلالو می کرد
بغض را در نفس خاطر ناشاد شکست
پشت پرچین رسولان ستم آه! آیاتی
مذهب مهر و وفا را چو در افتاد شکست
در هزارم شب افسانهء بیداد غزل
شعر بی وزن شد و بر لب شهزاد شکست
نفس خلقت همه درد است ولی مرگ رسید
منطق و فلسفهء خالق اضداد شکست
عشق ای عشق به داد دل غمبار برس!
سوگ احساس خدا را به شب یاد شکست
گفت شاعر غزل صبح اجل را اما آه!
ماه در شبکدهء خالی میعاد شکست


امروز من شبیه زمستان قبل نیست
قطبی تر است و باز بهاران قبل نیست
اندوه من جهنم جاری زنده گی است
روحم همان رسول پریشان قبل نیست
از دست غم پناه به شیطان نبرده ام
ایمان من اگر به خدایان قبل نیست
آواره ام به غربت غربی که کافر است
دشمن اگر چه مثل مسلمان قبل نیست
از درد دل برای خدا شعر گفته ام
اما خدا رفیق به شیطان قبل نیست
من قهرمان منفی فلم زمانه ام
این فیلم روی پرده به اکران قبل نیست
گم گشته ام به کوچهء غربت هنوز هم
بن بست ها به سمت خیابان قبل نیست
ای دوست! از حرارت عشقی نسوختم
این دل اجاق شعله ور و آن قبل نیست
فردا به جاده های وطن جار می زنند:
بهشام ما خدای خروشان قبل نیست

تفسیر درد، غصه و صد اضطراب من
شرحی برای فاجعه در یک کتاب من
از جنگ از جنایت و آواره های دهر
درگیر درد ها و دچار عذاب من
در باغ بی پرندهء این روزگار خصم
در پشت میله های قفس چون عقاب من
مرداب پر ز رخوت این لحظه های عمر
افتاده ام به زنده گی منجلاب من
در برکه های خالی یک باغ وحش دور
مانند ماه گم شده در موج آب من
شب های تار و صبح سیاه و سکوت محض
روی گلیم فاتحهء آفتاب من
سرباز سر سپردهء عشقم ولی هنوز
روی اجاق هجرت و نفرت کباب من
با مرگ فاصله چندان زیاد نیست
از زنده گی بریده چنین با شتاب من
ای یار! ای حرارت دنیای سرد من!
بیزارم از صدای تفنگ و خشاب من


پرنده بود و قفس بود و بی بهاری بود
همیشه حسرت پرواز و بی قراری بود
دوباره غربت و احساس پوچ یک شاعر
به جاده های کشور چندم فراری بود
غبار آیینه از آه، آه تنهایی
خدای شعر در غزل غمگساری بود
سخر همیشه کاذب و خورشید زخمی تر
رسول مرگ در نفس شام جاری بود
کنار منبر شب آه! ماه را کشتند
امام مسجد شب باز انتحاری بود
کسی کنار خیابان دور جان می داد
کسی که از تمام خودش نیز عاری بود
برای روح غزل روح عشق و آزادی
گلیم فاتحه هموار و سوگواری بود
کنار ارسی مسدود در قفس اما
فتاده نعش غم انگیز یک قناری بود


پرنده بود و قفس بود و بی بهاری بود
همیشه حسرت پرواز و بی قراری بود
دوباره غربت و احساس پوچ یک شاعر
به جاده های کشور چندم فراری بود
غبار آیینه از آه، آه تنهایی
خدای شعر در غزل غمگساری بود
سخر همیشه کاذب و خورشید زخمی تر
رسول مرگ در نفس شام جاری بود
کنار منبر شب آه! ماه را کشتند
امام مسجد شب باز انتحاری بود
کسی کنار خیابان دور جان می داد
کسی که از تمام خودش نیز عاری بود
برای روح غزل روح عشق و آزادی
گلیم فاتحه هموار و سوگواری بود
کنار ارسی مسدود در قفس اما
فتاده نعش غم انگیز یک قناری بود

شبی دچار عاطفهء خاک خواهم شد
و دفن در نهایت مغاک خواهم شد
به مرگ این لکاتهء بی باک می دانم
ز درد این دلیل غزل پاک خواهم شد
تناسخ دوباره اگر یافتم آنک
کنار پنجرهء باز تاک خواهم شد
شراب کهنه به اندوه دلبران اما
برای شاعر و عاشق هلاک خوهم شد
برای عهد عتیقی که یار با من بست
دوباره مرد مرد سینه چاک خواهم شد
اگر جهان جهنم محض است. آه رفیق!
کتاب شرح رسول ضخاک خواهم شد

دردا که درد ها و تمام شراره ها
آوار گشته بر سر این شعر واره ها
مهتاب در خسوف ابد مرد و جان سپرد
خورشید در کسوف سیاه ستاره ها
شبنامه ها دوباره به این شهر خوف و خون
می گوید از برودت ایل سواره ها
مفتی به نان و گندنه فتوای قتل داد
هر روز انفجار و تن پاره پاره ها
تکفیر کرده اند خدا را به جرم عشق
محراب های جهل و سپاه مناره ها
دیروز از منابر دنیا شنیده اند
دستور قتل عام تمام گزاره ها
دیوان رند و فال مدامم که می رسد
از مرگ تلخ در سفر یادواره ها
وقتی غزل گناه بزرگی است ناگذیر
دست من است و دامن آن چار پاره ها

دردا که درد ها و تمام شراره ها
آوار گشته بر سر این شعر واره ها
مهتاب در خسوف ابد مرد و جان سپرد
خورشید در کسوف سیاه ستاره ها
شبنامه ها دوباره به این شهر خوف و خون
می گوید از برودت ایل سواره ها
مفتی به نان و گندنه فتوای قتل داد
هر روز انفجار و تن پاره پاره ها
تکفیر کرده اند خدا را به جرم عشق
محراب های جهل و سپاه مناره ها
دیروز از منابر دنیا شنیده اند
دستور قتل عام تمام گزاره ها
دیوان رند و فال مدامم که می رسد
از مرگ تلخ در سفر یادواره ها
وقتی غزل گناه بزرگی است ناگذیر
دست من است و دامن آن چار پاره ها

وقتی نهال دشمنی می کاشت پیغمبر
سودای زن را با غنیمت داشت پیغمبر
اصحاب او هم رهزنان شهره یی بودند
انصار وی هم دشمن بهداشت پیغمبر
آیین کین را بر جهان آورد با الله
آخر جهان را از ستم انباشت پیغمبر
او با تمام مردم دنیا خصومت داشت
حرفی برای آشتی نگذاشت پیغمبر
دستور بر کشتار مردم داد و آخر هم
مهتاب شق می کرد در هر چاشت پیغمبر
او تخم کین و دشمنی را غرس می فرمود
حاصل کنیز و برده بر می داشت پیغمبر
امروز و فردا را جهنم کرد و بعدن مرد
در آرزوی آنچه می پنداشت پیغمبر
در یثرب آن روز با اصحاب و انصارش
تنها لوای مرگ و خون افراشت پیغمبر

افتاده است عکس رخ ماه در لجن
شاعر نشسته با غم جانکاه در لجن
وقتی که آفتاب فرو می رود در آب
مهدی نشسته در ته آن چاه در لجن
مرداب خون و خلوت غمناک عصر ما
با اشک سرخ حادثه همراه در لجن
آتش گرفته باز زمینی از انتحار
در گیر و دار جنگ و بزنگاه در لجن
والی دردناک ولایت به جرم عشق
تکفیر شد به مذهب اکراه در لجن
پروردگار غصه و غم شعر می نوشت
در متن هر چه آینه از آه در لجن
بیگانه از تمام جهان سرشک و عشق
می گفت از برودت بیگاه در لجن
دنیای ما سرشتهء از خون و وحشت است
ای آخرین پیمبر الله در لچن
شاعر نشست و شعر و کس شعر را نوشت
از درد در نهایت غمگاه در لجن

 
 

افتاده است عکس رخ ماه در لجن
شاعر نشسته با غم جانکاه در لجن
وقتی که آفتاب فرو می رود در آب
مهدی نشسته در ته آن چاه در لجن
مرداب خون و خلوت غمناک عصر ما
با اشک سرخ حادثه همراه در لجن
آتش گرفته باز زمینی از انتحار
در گیر و دار جنگ و بزنگاه در لجن
والی دردناک ولایت به جرم عشق
تکفیر شد به مذهب اکراه در لجن
پروردگار غصه و غم شعر می نوشت
در متن هر چه آینه از آه در لجن
بیگانه از تمام جهان سرشک و عشق
می گفت از برودت بیگاه در لجن
دنیای ما سرشتهء از خون و وحشت است
ای آخرین پیمبر الله در لچن
شاعر نشست و شعر و کس شعر را نوشت
از درد در نهایت غمگاه در لجن

 
 

آنجا دلیل غربت من عشق و درد بود
اندوه من تداوم جنگ و نبرد بود
در باغ های خشک خیالم خلوص شعر
سرشار اره ها و درختان زرد بود
می گفتم از کبوتر صلحی که زخم داشت
سیمرغ شاهنامهء ما هم که طرد بود
آنجا هزار جبهه جنون و جهاد و جنگ
با من هزار سنگر خالی ز مرد بود
شب های بی ستاره در آن شامگار تار
مانند قطب های جهان سخت و سرد بود
کشتی روزگار سگی ام به بحر درد
در دست ناخدای بیابان نورد بود
آنجا برای کشتن من نقشه داشتند
اینجا که سرزمین غم دوره گرد بود
تقدیر و سرنوشت برایم تمام عمر
آهنگ باز بخت مرا سر نکرد بود

شب های سرد فاجعه در امتداد درد
جاری تر است و مرگ نیامد به داد درد
فریاد می زنم که خدا کمکم کند
اما خدا نشسته به عرش شداد درد
آیینه در تجسم درد مجسم است
سیگار و ودکا و کمی اعتیاد درد
فتوا نداده شیخ به عیش و نشاط ما
ای کاش حکم کند بر فساد درد
دنیا پر از فساد و تباهی و ماتم است
نفرین بر جهاد شما ارتداد درد!
کم کم به بیت آخر این شعر می رسم
در ازدحام گم شده در ازدیاد درد
دردی شبیه خوره مرا خورد و پیر کرد
ای مرگ خوش بیا به سراغ نماد درد
ملا نشسته باز به محراب عشق و حال
بهشام مجتهد شده در اجتهاد درد

از من مپرس قصهء این روزگار تلخ
دیگر نمانده است به جز یک شرار تلخ
خاکسترم به جیوهء آیینه های دق
افتاده روی میز سیاستمدار تلخ
من بازتاب درد جهانم رفیق من!
در کوپه های مزدحم یک قطار تلخ
مقصد جهنم است جهنم که می رویم
با مردمان غمزده و رهسپار تلخ
سرشارم از گناه و شرارت در این جهان
با کودک درونی بی بند و بار تلخ
این آخرین شرارهء این شام این منم
دراوج این برودت و این شام تار تلخ
دنیا جهنم است جهنم به من بگو!
راه گریز و مرگ و یا هم فرار تلخ
تلخی روزگار مرا درک می کند
تنها درخت گم شده در یک غبار تلخ
بهشام و بوف کور و خیالات زادگاه
افتاده در نهایت یک انتظار تلخ

دلگیرم از سرودن این شعر های بد
بیزارم از پیمبر و دین و خدای بد
آغاز من نتیجهء یک سکس زشت بود
باید پناه برد به یک انتهای بد
کابوس روز های بد و شام های تار
بهشام تلخ و خلوت پر ماجرای بد
سیگار تلخ می کشم و دود می شوم
در صبح های تیرهء غربت سرای بد
الکول و سکس هجرت ما را نمی کشد
ای زادگاه گم شده در های های بد
از من غزل بریده ولی واژه های شوم
اشعار تازه اند ز شاعر نمای بد
هرگز برای این دل غمناک بی غزل
یاران نشان نداده به جز قهقرای بد
آغاز من به گریه و اندوه می رسد
پایان من به مرگ بدون عزای بد
پایان من پرندهء بی بال و بی صداست
در اوج های پست و سرود و صدای بد
هم سرنوشت آن سگ ولگرد بوده ام
در داستان کوته بی محتوای بد


اسفند ها قرار به رفتن نداشتند
نوروز های ما که تهمتن نداشتند
شعری برای شکوه از این روزگار سرد
خلقی برای زمزمه، گفتن نداشتند
وقتی بهار پنجره را وا نمی کند
دروازه ها سکوت سرودن نداشتند
بهمن هزار مرتبه تکرار می شود
اردیبهشت قصد شگفتن نداشتند
از مرگ و میر ایل قناری کسی نگفت
اما قفس حکایت رستن نداشتند
دنیا پر از تفنگ و جنایت شد و ولی
محراب ها حدیث شگفتن نداشتند
در کوچه های جاری غربت شکست عشق
حرفی برای مرگ و شکستن نداشتند
آری خدای پنجره ها خواب رفته بود
شاعر به مرگ خویش نوشتن نداشتند
از جنگ قصه های قدیمی شنیده ام
هرچند هیچ فرحناز فروتن نداشتند


اسفند ها قرار به رفتن نداشتند
نوروز های ما که تهمتن نداشتند
شعری برای شکوه از این روزگار سرد
خلقی برای زمزمه، گفتن نداشتند
وقتی بهار پنجره را وا نمی کند
دروازه ها سکوت سرودن نداشتند
بهمن هزار مرتبه تکرار می شود
اردیبهشت قصد شگفتن نداشتند
از مرگ و میر ایل قناری کسی نگفت
اما قفس حکایت رستن نداشتند
دنیا پر از تفنگ و جنایت شد و ولی
محراب ها حدیث شگفتن نداشتند
در کوچه های جاری غربت شکست عشق
حرفی برای مرگ و شکستن نداشتند
آری خدای پنجره ها خواب رفته بود
شاعر به مرگ خویش نوشتن نداشتند
از جنگ قصه های قدیمی شنیده ام
هرچند هیچ فرحناز فروتن نداشتند

گم گشته ام به حجم سکوتی که در من است
بی مرگ مرده ام ز هبوطی که در من است
دست دعای مادر پیرم که ره نبرد
بیچاره ام ز دست قنوتی که در من است
سرمای سخت غربت شیطان بزرگ ها
افتاده بر برودت حوتی که در من است
پروردگار کوچهء هجران شکست خورد
ذر ازذحام این ملکوتی که در من است
من تشنه مثل آن سگ ولگرد خسته ام
از عشق و درد در برهوتی که در من است
من خسته و شکسته و بیزارم از جهان
بودا اگر چه با جبروتی که در من است