زوزی که باغ عشق فقط درد میوه می داد
من خسته ام ز درد ولی درد روزگار
دردی که روح شاعر غم را کند فگار
در کوچه های شبزدهٔ شهر می شود
مریم کنار عاشق دیوانه سنگسار
افتاده نعش مریم عاشق به سنگفرش
مردم گرفته اند از آن عکس یادگار
در پارک مانده مردهء زهرای سوخته
در انتظار داد و عدالت در این دیار
کابل، تظاهرات، عدالت و روشنی
بر خاک و خون نشست به هنگام انفجار
هلمند تا شمال شده دوزخ و ولی
آباد گشته قصر قومندان به قندهار
از خون ما و توست برادر که می شود
آیینه های همدلی و عشق سوگوار
من خسته ام عزیز! ز مرگ مکررت
از سرنوشت سخت سیاه و مکدرت
هر روز با خدای شما گریه می کنم
با سوگ و های های شما گریه می کنم
از سهم درد های عمیقی که داشتید
اندوه مرگ کهنه رفیقی که داشتید
سهمی برای خویش گرفتم گریستم
در غربت غریب و سیاهم گریستم
روزی که باغ عشق فقط درد میوه داد
دولت شلاق و مشت به زن های بیوه داد
از درد بر روان خودم ضجه می زدم
مانند کودکان خودم ضجه می زدم
وقتی بهار از پس سرما نشد پدید
پروردگار پشت دعا ها نشد پدید
من با تمام عرش نشستم به جنگ داغ
چندان که جبرئیل به من شد شبیه زاغ
اما هنوز مثل شما سوگوار خویش
درمانده در غزای دل بی قرار خویش
همبغض مادران شما من نشسته ام
از درد بی عنان شما کی گسسته ام
دیروز بر عزای پدر زار می زدم
امروز از عزای برادر شکسته ام
حس می کنم که درد شما درد عالم است
هر چند از تمام جهان دست شسته ام
نفرین بر تمامی عالم اگر که باز
خندد به مرگ خواهر پیوند بسته ام
نفرین بر تمامی همسایه های ما
کز دست شان شبیه خداوند خسته ام
ای هموطن! برادر من! نور چشم من!
تغییر کن! قضا و قدر را به خشم من
این سرنوشت دست خود توست ای رفیق!
بیدار شو ز خواب دوصد ساله و عتیق!
تا سرزمین ماست من و تو برادریم
تا کی برای این همه همسایه نوکریم؟
دست مرا بگیر برادر! که خسته ایم
هر دو به آب گند تعصب نشسته ایم
دردی که روح شاعر غم را کند فگار
در کوچه های شبزدهٔ شهر می شود
مریم کنار عاشق دیوانه سنگسار
افتاده نعش مریم عاشق به سنگفرش
مردم گرفته اند از آن عکس یادگار
در پارک مانده مردهء زهرای سوخته
در انتظار داد و عدالت در این دیار
کابل، تظاهرات، عدالت و روشنی
بر خاک و خون نشست به هنگام انفجار
هلمند تا شمال شده دوزخ و ولی
آباد گشته قصر قومندان به قندهار
از خون ما و توست برادر که می شود
آیینه های همدلی و عشق سوگوار
من خسته ام عزیز! ز مرگ مکررت
از سرنوشت سخت سیاه و مکدرت
هر روز با خدای شما گریه می کنم
با سوگ و های های شما گریه می کنم
از سهم درد های عمیقی که داشتید
اندوه مرگ کهنه رفیقی که داشتید
سهمی برای خویش گرفتم گریستم
در غربت غریب و سیاهم گریستم
روزی که باغ عشق فقط درد میوه داد
دولت شلاق و مشت به زن های بیوه داد
از درد بر روان خودم ضجه می زدم
مانند کودکان خودم ضجه می زدم
وقتی بهار از پس سرما نشد پدید
پروردگار پشت دعا ها نشد پدید
من با تمام عرش نشستم به جنگ داغ
چندان که جبرئیل به من شد شبیه زاغ
اما هنوز مثل شما سوگوار خویش
درمانده در غزای دل بی قرار خویش
همبغض مادران شما من نشسته ام
از درد بی عنان شما کی گسسته ام
دیروز بر عزای پدر زار می زدم
امروز از عزای برادر شکسته ام
حس می کنم که درد شما درد عالم است
هر چند از تمام جهان دست شسته ام
نفرین بر تمامی عالم اگر که باز
خندد به مرگ خواهر پیوند بسته ام
نفرین بر تمامی همسایه های ما
کز دست شان شبیه خداوند خسته ام
ای هموطن! برادر من! نور چشم من!
تغییر کن! قضا و قدر را به خشم من
این سرنوشت دست خود توست ای رفیق!
بیدار شو ز خواب دوصد ساله و عتیق!
تا سرزمین ماست من و تو برادریم
تا کی برای این همه همسایه نوکریم؟
دست مرا بگیر برادر! که خسته ایم
هر دو به آب گند تعصب نشسته ایم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 10:33 توسط عیسا بهشام
|
کاپی برداری از شعر ها و یادداشت های این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.