غزل درد به آیینه

بگذار که من خشم فرو خورده بمانم
یا هم غزل درد به آیینه بخوانم
بگذار که در خلوت بی نور و شرابم
از مرگ برای دلکم اشک فشانم
بگذر که خلایق چه بگفتند به سوگم
...
من کشتهء نامردی و این زخم زبانم
بگذار که دنیا همه آتش شود و دود
آنگاه که پامال شده روح و روانم
بگذار که سیگار مرا دود کند دود
من معبد زردشتم و خاموش نمانم
بگذار زبور غزلم را که نمانده
پازند اوستایم و تفسیر قرآنم

در آیینه ها هیچ نمایی که ندارم

بهشام همان مرد قدیمی غزل ها
وامانده در این زنده گی پست دغل ها
با نیچه و زردشت فراسوی خدا بود
افتاده از آنسوی به این سمت چتل ها
بیچاره گی دهر مرا خانه به دوش است
...
ای عشق بزن طشت مرا مثل مثل ها
بر عکس من از عکس سخن گفته فراتر
یک مشت که دارند به خود بار خلل ها
در آیینه ها هیچ نمایی که ندارم
بگذار تو هم عکس مرا زیر کپل ها