مدح آفتاب

شبی که روح خدا بر صلیب سلطنت درد تکیه کرده بود
و بنده گان منتظر بامداد صادق را 
به جوخه گان ظلمت بسیار می سپرد
امام مسجد شب با تمام تاریکی
به جرم زمزمهء مدح آفتاب مرتدم می خواند
مرا کنیسهء خشم عمیق لازم بود
اما پناه بر یهوهء تورات نبردم
چرا که اهرمنی سخت مهربان 
مرا به خانقا سکوتش فرا می خواند
و مهر هیس بر دهن پر ز فحش بر نهاد
چنان که زنده گی ام را
مدیون اهرمن مهربانم من.

رسول فاجعه با خشم عزم مردم کرد
کنار حادثه با مرگ هم تفاهم کرد
حدیث حادثهء مرگ در سفارت عشق
سفیر عاطفه را دفن در ترحم کرد
تگرگ سخت گیسوان شیشه را افشاند
و روح باغچه را غرق در تلاطم کرد
چنانکه لالهء اشکی به خاک اندر شد
و خاک مرگ خداوند را تبسم کرد
رسول فاجعه از خشم آیه یی آورد
و با روان زخمی مردم تکلم کرد:
«هراس وسوسهء سیب بود و آدم بود
حوای فاحشه او را دچار گندم کرد
و بعد قهر خدا در هبوط اتفاق افتاد
زمین جهنمی ایجاد از تزاحم کرد
و نوح آمد و قومش هدایت او را
خیال فلسفهء ترس یا توهم کرد
کلیم از سفر طور با کتاب آمد
برای امت خود مرگ را تجسم کرد
مسیح با غزل مرگ آیتی اعجاز
برای اهل زمین ساز با ترنم کرد
نبی دیگری از خشم سوره ها آورد
بساط عاطفه را خوب از جهان گم کرد
اما هنوز اهل بشر در صراط خدا
بنای عشق و غزل ساز بار چندم کرد
خدا که اهل غزل در بساط خویش نبود
مرا عذاب مقرر برای مردم کرد.»