مدح آفتاب
شبی که روح خدا بر صلیب سلطنت درد تکیه کرده بود
و بنده گان منتظر بامداد صادق را
به جوخه گان ظلمت بسیار می سپرد
امام مسجد شب با تمام تاریکی
به جرم زمزمهء مدح آفتاب مرتدم می خواند
مرا کنیسهء خشم عمیق لازم بود
اما پناه بر یهوهء تورات نبردم
چرا که اهرمنی سخت مهربان
مرا به خانقا سکوتش فرا می خواند
و مهر هیس بر دهن پر ز فحش بر نهاد
چنان که زنده گی ام را
مدیون اهرمن مهربانم من.
و بنده گان منتظر بامداد صادق را
به جوخه گان ظلمت بسیار می سپرد
امام مسجد شب با تمام تاریکی
به جرم زمزمهء مدح آفتاب مرتدم می خواند
مرا کنیسهء خشم عمیق لازم بود
اما پناه بر یهوهء تورات نبردم
چرا که اهرمنی سخت مهربان
مرا به خانقا سکوتش فرا می خواند
و مهر هیس بر دهن پر ز فحش بر نهاد
چنان که زنده گی ام را
مدیون اهرمن مهربانم من.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 5:4 توسط عیسا بهشام
|
کاپی برداری از شعر ها و یادداشت های این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.