شبنامهء بلند بهارم مرا بخوان
اردیبهشت هست شعارم مرا بخوان
پاییز را ز باغ رهایی عقب بزن
پروردگار باغ انارم مرا بخوان
شهنامهء شکست غرور پرنده ام
آخر قفس کشیده دمارم مرا بخوان
من بازتاب رنج جهانم مرا بکش
دردی شبیه درد خمارم مرا بخوان
لبخند خاک در گذر مرگ آرزو
بر گور خویش سنگ مزارم مرا بخوان
آیینهء فتاده به یک سنگلاخ زشت
جامی به دست شیخ غدارم مرا بخوان
گیتار تار کندهء آوازخوان پیر
دمبوره پای منبر عارم مرا بخوان
گلدسته را که بانی جهل است کم بخوان
عرفان هفت شهر عطارم مرا بخوان

دنیا اگر قی کرده احساس مدد ها را
قرآن به آتش می کشد آخر "سبد" ها را
محمود ها در سومنات عصر جنگیدند
سرمایه قربان کرده اینجا هم صمد ها را
با فرش سوگ دوستی آخر غنیمت برد
پیغمبر شمشیر و شهوت آن نمد ها را
پیغام پیر بلخ را اینجا نمی خوانند
نیکی سزای تلخ دارد جمله بد ها را
عارف به نام مرتد و منفور قربانی است
بر می کشند ایمان سرد پر حسد ها را
اینجا الفبای غزل را کفر می خوانند
دالر به جای عشق می آرد عدد ها را
ایمان به فصل سرد تنهایی خدا آورد
تا دید در دنیای ما حجم جسد ها را

ارسی دهان گشود که فصل بهار شد
اما تگرگ... شیشهء آن غار غار شد
در متن شب چکامهء خونین آفتاب
خمپاره بود و در دل شب انفجار شد
وقتی انار عاطفه ها باز تر شدند
یک باغ جوخهء اعدام و دار شد
سیبی که در تبسم و لبخند ما شگفت
خونین تر از تبسم باغ انار شد
تصویر ماهتاب در آیینه ها نشست
هر سو گلوله آمد و آیینه تار شد
بارید ابر فاجعه باران بمب خشم
در چار سو جنازهء آدم قطار شد
افراسیاب تشنه به خونی که از جنوب
بر اسپ کینه تاز خودش تا سوار شد
هر سنگ فرش خستهء کابل به خون نشست
غزنی به سرنوشت مداین دچار شد
شهنامه ها شکست خدا را نوشته اند
تهمینه از ضحاک ستم باردار شد


آیات جنگ و جهل سرازیر تر شدند
در جنگ کودکان جهان پیر تر شدند
آیینه ها به سبک ریالیزم مرده اند
از اشک های تازه تصاویر تر شدند
کم کم کنار مقبرهء خویش عاشقان
با مرگ عشق و عاطفه درگیر تر شدند
آتشفشان زخم که خمپاره می گذاشت
هر روز با طراوت تکبیر تر شدند
فردا اگر بهار از این کوچه می رود
گل های باغ فاجعه تکفیر تر شدند
در کوچه باغ عشق درختی اگر که نیست
آن کاج ها به حکم تبر تیر تر شدند
اینجا که ماه رفته به معراجی از محاق
شب ها شبیه جادهء ما قیر تر شدند
بورانی از گلوله که بیداد می کند
جهل آیه های تازهء تفسیر تر شدند
آخر دهان اهل سیاست در این دیار
با کون شیخ شهر بواسیر تر شدند
کم کم کتاب زمزمه را بست آسمان
تا چشم ها به مرگ اساطیر تر شدند