ارسی دهان گشود که فصل بهار شد
اما تگرگ... شیشهء آن غار غار شد
در متن شب چکامهء خونین آفتاب
خمپاره بود و در دل شب انفجار شد
وقتی انار عاطفه ها باز تر شدند
یک باغ جوخهء اعدام و دار شد
سیبی که در تبسم و لبخند ما شگفت
خونین تر از تبسم باغ انار شد
تصویر ماهتاب در آیینه ها نشست
هر سو گلوله آمد و آیینه تار شد
بارید ابر فاجعه باران بمب خشم
در چار سو جنازهء آدم قطار شد
افراسیاب تشنه به خونی که از جنوب
بر اسپ کینه تاز خودش تا سوار شد
هر سنگ فرش خستهء کابل به خون نشست
غزنی به سرنوشت مداین دچار شد
شهنامه ها شکست خدا را نوشته اند
تهمینه از ضحاک ستم باردار شد