من راوی حکایت سهراب و آرشم
اما در انزوای غریبی سیاوشم
هر شب به سوگ عاطفه و شعر های خوب
غرق شراب هستم و سیگار می کشم
من با تمام پنجره ها باز و بسته ام
من در تمام آینه ها سخت و سر کشم
از هفت پشت کرکس و کفتار و گرگ ها
مانی روزگار و کتاب منقشم
زردشت روزگار دغل های عصر خویش
پازندم و دوباره گرفتار آتشم
از نیک هایی خویش بریدم دگر بس است
خمپاره ها و جنگ نموده مشوشم
دنیای من اگر چه که پوچ است مثل من
وخشورم و به جنگ سیاهی چو ارتشم
مزدای من دوباره من نفس می کشد ولی
کافر به هر چه خدایان تن لشم
اما در انزوای غریبی سیاوشم
هر شب به سوگ عاطفه و شعر های خوب
غرق شراب هستم و سیگار می کشم
من با تمام پنجره ها باز و بسته ام
من در تمام آینه ها سخت و سر کشم
از هفت پشت کرکس و کفتار و گرگ ها
مانی روزگار و کتاب منقشم
زردشت روزگار دغل های عصر خویش
پازندم و دوباره گرفتار آتشم
از نیک هایی خویش بریدم دگر بس است
خمپاره ها و جنگ نموده مشوشم
دنیای من اگر چه که پوچ است مثل من
وخشورم و به جنگ سیاهی چو ارتشم
مزدای من دوباره من نفس می کشد ولی
کافر به هر چه خدایان تن لشم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 9:37 توسط عیسا بهشام
|
کاپی برداری از شعر ها و یادداشت های این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.