من راوی حکایت سهراب و آرشم
اما در انزوای غریبی سیاوشم
هر شب به سوگ عاطفه و شعر های خوب
غرق شراب هستم و سیگار می کشم
من با تمام پنجره ها باز و بسته ام
من در تمام آینه ها سخت و سر کشم
از هفت پشت کرکس و کفتار و گرگ ها
مانی روزگار و کتاب منقشم
زردشت روزگار دغل های عصر خویش
پازندم و دوباره گرفتار آتشم
از نیک هایی خویش بریدم دگر بس است
خمپاره ها و جنگ نموده مشوشم
دنیای من اگر چه که پوچ است مثل من
وخشورم و به جنگ سیاهی چو ارتشم
مزدای من دوباره من نفس می کشد ولی
کافر به هر چه خدایان تن لشم

آبستن سکوتم و شعری که مرده است
در من صدا قناری از غم فسرده است
از دشمنان شکایت چندان نمی کنم 
روحم همیشه خنجری از پشت خورده است
از من سلام سرد خدا را بگو و بعد
بر گو جهان جهنم شیطان سپرده است
این مرگ چندم است تناسخ حساب کن
هرچند مرگ روح مرا غم شمرده است
دنیا جهنم است ولیکن عذاب من
در گور زنده گی سیاهم فشرده است
من خسته ام ز منطق این روزگار سرد
یاران مرا ز انجمن یاد برده است
در جنگ در جهاد پلشت جناوران
آبستن سکوتم و شعری که مرده است

من شاعر شهیدم و در کوچه های مرگ
من حجم من سپیدم و در کوچه های مرگ
من عاشق پرنده درون قفس نیم
آزاده و فقیدم و در کوچه های مرگ
بگذار بی پرنده بماند زمین ما
آواره و پلیدم و در کوچه های مرگ 
در هنگ جنگ های مذاهب نشسته ام
جنرال نا امیدم و در کوچه های مرگ
تبعید از شمال عواطف ولی دریغ!
از غرب غم بریدم و در کوچه های مرگ
از هفتخوان رستم و اسفندیار نیز
بر خوان غم رسیدم و در کوچه های مرگ
سرباز سرفراز سخن گرچه نیستم 
شبنامهء سعیدم و در کوچه های مرگ 
میمون بی تکامل دنیا شدم ولی
پیغمبر شهیدم و در کوچه های مرگ

من خسته ام شبیه خدا از خلایق اش
یا هم شبیه محتضری از دقایق اش 
دنیا بدون عشق اگر چه قشنگ نیست 
من مانده ام به حسرت این دل و عاشق اش 
شاید عقاب پیر به شب قله های دهر 
باشم به شهر مرگ و شهید و شقایق اش 
دنیا که سوگوار حقیقت نمی شود 
ریدم به دین و مذهب و هر چه حقایق اش 
من ناخدای مذهب اهل جهنم ام 
در دین من نبوده خدا با موافق اش
من دشمن قدیمی جنگم خدا نوشت
بر سرنوشت تیرهء من مثل سابق اش
من آتئیست یا که سکولار و ضد دین
عرفان تازه داشت غزل با سلایق اش
عرفان من تبسم مرگ است تا خدا
یا خودکشی به سبک هدایت و صادق اش

بیزارم از تمامی دنیای دون خویش
من هستم و خدای سراسر زبون خویش
در ازدحام فاجعهء فقر و بی کسی
دنیا نشان نداده به من جز جنون خویش
من بوف کور خلوت آیینه نیستم
من هستم و حکایت سه قطره خون خویش
من مسخ کافکا و تهوع نبوده ام
کامو نوشته است مرا با سکون خویش
طاعون روزگار رفاقت رسیده است
در عصر دشمنان قدیم و کنون خویش
عرفان من خلاصه یی از خودکشی نبود 
در روزگار مرگ خدا با شئون خویش 
اینک من و حکایت شیرین روزگار
در قتل عشق و عاطفه در بیستون خویش
اندوه من شکست مداین نبوده است
دق کرده ام به غربت آن تیسفون حویش

می خواستم خدای غزل های تر شوم
در باغ عشق نیز رسول ثمر شوم
در روزگار سنگ وزیدن به شیشه ها
آیینه را امام سپاه و سپر شوم
می خواستم به منطق دنیا که لنگ بود
استاد در قیاس جهان و هنر شوم
دیدم جهان جهنم جاوید جنگ هست
گفتم سفیر صلح و حقوق بشر شوم
وقتی زمین حادثه ها سرخ سرخ آه!
می خواستم به جای بشر کره خر شوم
اما دریغ و درد که دنیا به من نداد
هرگز مجال آنکه ابر مرد تر شوم
آدم که گرگ آدم دیگر شود چرا
من پیر یا پیمبر و یا راهبر شوم؟
دیگر بس است مرثیه های بلند ماه
باید چراغ روشن و یا هم سحر شوم
دل داد از شهادت احساس می زند
شاید ز داد این دل دیوانه کر شوم

از ما غزل بریده و عاشق شدن حرام 
در بلخ و نو بهار شقایق شدن حرام 
اینک برای خلق به مرداب اشک و خون
پل بستن و گذشتن و قایق شدن حرام 
بازار گرم برده فروشی و فقر و سکس
بر پا نموده اند ولی دق شدن حرام 
در های و هوی جنگ مذاهب برای مرگ
بیدار باش و اهل حقایق شدن حرام 
در روزگار برتری غرب بر خدا
پیغمبری به مردم مشرق شدن حرام 
در تیک تاک ساعت دیوار رو به رو
درگیر لحظه ها و دقایق شدن حرام 
تقویم روی میز ورق می خورد ولی
ما را بهار دیگری لایق شدن حرام 
از شش جهت مصیبت و خمپاره می رسد
هرگز نبوده زخم و شقایق شدن حرام

زخمی دهان گشوده به این روح خسته ام
انگار من پیمبر و آن نوح خسته ام
گم کرده ام تمام خودم را به جنگ ها
مانند آن مداین مفتوح خسته ام 
در گیر و دار جنگ جهانی عقل و عشق
جنرال بی خریطه و مجروح خسته ام
از چشم دشمنان صمیمی فتاده ام
از دست نابرادر مطروح خسته ام 
مانند خوک گم شده در مسجد الحرام
قربانی جهالت و مذبوح خسته ام
سر خط روزنامهء فاشیست های کور
تفسیر ی بر جنایت مشروح خسته ام
سلطان شعر تازه و بی وزنم و ولی
گاهی غزل سروده و ممدوح خسته ام

زندانیی تفکر و درد و سلول غم
دنیای ما نبوده به جز در حلول غم
از دست مفتیان تباهی کجا رویم
دوزخ نموده کل جهان را اصول غم
اینجا فرشته های زمینی فتاده اند
در پای ابن دیو و دد و ابن غول غم
اینجا درخت میوه همش دار می دهد
در چار فصل سرد و سیاه و فصول غم
جغرافیای درد و تباهی از آن ماست
با پایتخت گم شده در عرض و طول غم
اینجا جهنم است جهنم ولی دریغ!
شیطان شکست خورده ز دست رسول غم 
یارب به کوچه های سحر آفتاب ده!
از ما بگیر پنجره های حصول غم 
یا مرگ را به نام دل ما ورق بزن!
یا هم بیار روز شکست و افول غم

بیدارم و در روز هم کابوس می بینم 
خود را در این دنیای غم مایوس می بینم 
از بس خبر از جنگ و فقر این جهان دیدم
غم را شبیه هر چه اقیانوس می بینم 
تهمینه ها را بیوه در شهنامه های شهر 
در مرگ رستم دست کیکاووس می بینم 
سرمایه داری ها و مذهب عامل جنگ اند 
حتا خدا را نیز بی ناموس می بینم 
ارباب دین و زنده گی را در زمان خویش 
افسانه های کهف و دقیانوس می بینم 
محراب ها کشتار را تبلیغ می کردند
گلدسته را همزاد این ناقوس می بینم 
من اهل عرفانم خدا را در درون خویش 
با حضرت شیطان خود مانوس می بینم 
بازنده ام در هر قمار زنده گی، دایم
در دست دشمن شاه را با توس می بینم 
من زنده گی را باختم در انزوا ای دوست!
خود را به زندان اجل محبوس می بینم
تیغی روان نیمه جانم را خراشید و
احوال خود را سر به سر افسوس می بینم