اینجا سحر سیاه تر از شام میهن است
فانوس کوچه های سحر گر چه روشن است
در موج آب عکس مهاجر شکستنی است
آیینه بازتاب خداوند دشمن است
ناقوس ها سرود عزا می زنند و بس
محراب در تصرف ارباب الکن است
بودن شبیه زنده به گوری که سخت نیست
غربت کتاب مرگ خدا را نوشتن است
ارسی بهار دهکده را کوچ داده بود
حالا زمان کشتن گل های سوسن است
دیگر امید آمد اردی بهشت نیست
این فصل چندم است، که درگیر بهمن است
تکفیر شد رسول تغزل به جرم عشق
ای دوست! قبله گاه شما پول و آهن است
شب باوری شکست سحر را نوید داد
اینک عزای آتش زردشت در من است
فانوس کوچه های سحر گر چه روشن است
در موج آب عکس مهاجر شکستنی است
آیینه بازتاب خداوند دشمن است
ناقوس ها سرود عزا می زنند و بس
محراب در تصرف ارباب الکن است
بودن شبیه زنده به گوری که سخت نیست
غربت کتاب مرگ خدا را نوشتن است
ارسی بهار دهکده را کوچ داده بود
حالا زمان کشتن گل های سوسن است
دیگر امید آمد اردی بهشت نیست
این فصل چندم است، که درگیر بهمن است
تکفیر شد رسول تغزل به جرم عشق
ای دوست! قبله گاه شما پول و آهن است
شب باوری شکست سحر را نوید داد
اینک عزای آتش زردشت در من است
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 6:57 توسط عیسا بهشام
|
کاپی برداری از شعر ها و یادداشت های این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.