شبنامه از شکوه سیاهی هراس داشت
شب تیره بود و صبح پیامی ز یاس داشت
از قیر روزگار تباهی کسی نگفت
شبگار ما ز قیر سرک اقتباس داشت
در بامداد تیرهء تاریخ شعر نو
از جُنگ جَنگ در غزل شب جناس داشت
در باغ ها پرنده و پرواز گل نکرد
گل بغض در گلو و شکایت ز داس داشت
تنها مترسکی که در این باغ زنده بود
با هر چه زاغ ها و زغن ها تماس داشت
دیدم که سرو سبز سخن را تبر زدند
وقتی که باغبان غزل التماس داشت
حوضی که از زلال سرشکی نشد تهی
رویای ماه گمشده را نیز پاس داشت
کانون آفتاب کسوف و غروب را
با مرگ آفتاب سحر هم قیاس داشت
شبنامه های ماه اگر پاره می شدند
شب باوری به شهر سیاهی کلاس داشت