شب را کنار حجلهء آتش سحر نکرد
اندوه ماه گم شده را بیشتر نکرد
هفتاد خوان خوف و خطر را اگر گذشت
اما به قلب مردم دنیا اثر نکرد
آواره بود و نان و پناهی نمی رسید
از کوچه های بخت سیاهش گذر نکرد
با زخم باز و سخت نمکسود می گذشت
غربی ترین نگاه نمک را شکر نکرد
آزاده بود و زخم زبان را نمی شنید
چاقو به زخم بستهء اهل هنر نکرد
دنیا به برده های مناسب نیاز داشت
بیهوده سرزمین مرا در به در نکرد
اندوه جانگداز تر از درد هجر نیست
غربت اجاق بخت مرا شعله ور نکرد
بعد از هبوط حضرت آدم درخت ها
در باغ های روضه رضوان ثمر نکرد
اندوه ماه گم شده را بیشتر نکرد
هفتاد خوان خوف و خطر را اگر گذشت
اما به قلب مردم دنیا اثر نکرد
آواره بود و نان و پناهی نمی رسید
از کوچه های بخت سیاهش گذر نکرد
با زخم باز و سخت نمکسود می گذشت
غربی ترین نگاه نمک را شکر نکرد
آزاده بود و زخم زبان را نمی شنید
چاقو به زخم بستهء اهل هنر نکرد
دنیا به برده های مناسب نیاز داشت
بیهوده سرزمین مرا در به در نکرد
اندوه جانگداز تر از درد هجر نیست
غربت اجاق بخت مرا شعله ور نکرد
بعد از هبوط حضرت آدم درخت ها
در باغ های روضه رضوان ثمر نکرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 7:6 توسط عیسا بهشام
|
کاپی برداری از شعر ها و یادداشت های این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.