شب را کنار حجلهء آتش سحر نکرد
اندوه ماه گم شده را بیشتر نکرد
هفتاد خوان خوف و خطر را اگر گذشت
اما به قلب مردم دنیا اثر نکرد
آواره بود و نان و پناهی نمی رسید
از کوچه های بخت سیاهش گذر نکرد
با زخم باز و سخت نمکسود می گذشت
غربی ترین نگاه نمک را شکر نکرد
آزاده بود و زخم زبان را نمی شنید
چاقو به زخم بستهء اهل هنر نکرد
دنیا به برده های مناسب نیاز داشت
بیهوده سرزمین مرا در به در نکرد
اندوه جانگداز تر از درد هجر نیست
غربت اجاق بخت مرا شعله ور نکرد
بعد از هبوط حضرت آدم درخت ها
در باغ های روضه رضوان ثمر نکرد

هر دم شهید غربت غربم خدا کجاست؟
من مرده ام مجالس سوگ و عزا کجاست؟
ذهنم دچار فلسفهء پوچ نیچه نیست
در دوزخ زمانه خدا و مدا کجاست؟
با اره های کهنه سپیدار را زدند
بغضی گرفته راه گلویم صدا کجاست؟
بد بختم و نصیب من از زنده گی غم است
سهمم ز مرگ، ای اجل جانفزا! کجاست؟
دلگیرم از سکوت قطاری که مانده ام
آن ایستگاه حادثه و ماجرا کجاست؟
شب ماه را به بند سیاهی کشیده است
انگیزهء قیام و غم کودتا کجاست؟
فردا مسیح عاطفه مصلوب می شود
حواریون عشق کجا؟ جلجتا کجاست؟
فرعون های فاجعه و نیل مرگ هست
موسا شریک حادثه هست و عصا کجاست؟
من زخم همزبانی یاران گرفته ام
آن دشمنان مرد ولی با صفا کجاست؟

غمناک تر ز حجلهء داماد مرده ام
متروک تر ز معبد الحاد مرده ام
محکوم مرگ محبس و زندان زنده گی
من در قفس قناری آزاد مرده ام
بغضی نشسته در نفس یاد و یادگار
شعری به سبک و مکتب فریاد مرده ام
در کوچه باغ سوختهء روزگار مرگ
همسایهء شکستهء شمشاد مرده ام
من اهل فکر و فلسفهء پوچ زنده گی
در کار عشق کودک و نوزاد مرده ام
بر باغ یخ گرفته و بوران رسیده ام
بهمن شگفته از دل خرداد مرده ام
از ازدحام جاری اندوه کم بگو
زخمی ترین ز تیشهء فرهاد مرده ام
از مرگ، آن چریک گوارا غزل بخوان
با زنده گی هنوز روانشاد مرده ام
مانند حوض خشک خیالات ماه را
بر ماهیان تنگ پر از یاد مرده ام
عرفان "حجم سبز" و "مسافر" شنیدنی است
با "مرگ رنگ" و شاعر اضداد مرده ام*

دو ماهی در دو تنگی رو به رو بود
جدایی درد تلخی در دو سو بود
زلال برکه ها را سرخ دیدند
که زخم باز در حال رفو بود

اینجا سحر سیاه تر از شام میهن است
فانوس کوچه های سحر گر چه روشن است
در موج آب عکس مهاجر شکستنی است
آیینه بازتاب خداوند دشمن است
ناقوس ها سرود عزا می زنند و بس
محراب در تصرف ارباب الکن است
بودن شبیه زنده به گوری که سخت نیست
غربت کتاب مرگ خدا را نوشتن است
ارسی بهار دهکده را کوچ داده بود
حالا زمان کشتن گل های سوسن است
دیگر امید آمد اردی بهشت نیست
این فصل چندم است، که درگیر بهمن است
تکفیر شد رسول تغزل به جرم عشق
ای دوست! قبله گاه شما پول و آهن است
شب باوری شکست سحر را نوید داد
اینک عزای آتش زردشت در من است

در عرصهء سیاه زمینی که سوختم
از دست سرنوشت لعینی که سوختم
در کودتا، قیام رهایی و انقلاب
جنگ و جهاد و باز کمینی که سوختم
بر دست من خطوط رهایی کشیده نیست
با قسمت سیاه و جبینی که سوختم
کم کم کنار کابل زخمی نشسته و
با یاد آن بهشت برینی که سوختم
ای دوست بی ترانه تر از من سراغ نیست!
گیتار خسته بود و طنینی که سوختم
دست دعا قنوت مرا منتشر نکرد
قد قامت صلاه یقینی که سوختم
ای روزگار دور به یادم نمی رسی
از نطفه گاه خویش و جنینی که سوختم
ای دوست! بغض تلخ مرا آسمان نداشت
سرشار گریه بود و همینی که سوختم
من شیر باغ وحش خیابان غربتم
نفرین بر جهان حزینی که سوختم

یلدا بدون ماه رسید و چراغ نیست
از رهبر چریک سپیده سراغ نیست
با اره های کهنه به جان درخت ها
افتاده اند و صاحب این کوچه باغ نیست
تلویزیون گزارشی از قتل عام داشت
اخبار قتل عام ولی گرم و داغ نیست
فردا به سر مقاله ز کشتار گفته اند
اما مهم به ملت هار و الاغ نیست
اینجا شکست عاطفه چندان مهم نبود
وقتی برای عشق کسی در فراغ نیست
تا در زمین مترسک مذهب شکسته است
در کشتگاه فاجعه غیر کلاغ نیست
بر روی سن نمایش آزاد زنده گی است
بازیگران خسته ولی تر دماغ نیست
ما بر شکست این شب دیجور با خدا
شرطی شکسته ایم و لیکن جناغ نیست

خنجر زدند از بغل و پشت دشمنان
ما را به جرم عشق و قلم کشت دشمنان
بودا هزار نفرت راما به خویش داد
وقتی که کشت حضرت زردشت دشمنان
در بامداد حادثه پنهان کنند و بس
خورشید را به پشت دو انگشت دشمنان
در گیر و دار منطق و مذهب مچاله کرد
حق را شبیه زمزمه در مشت دشمنان
عرفان کنار فلسفه در توپ بسته بود
تفسیر کرد توپ و دم گوشت دشمنان
در شعر درد قافیه ها تنگ می شوند
وقتی ردیف فاجعه را "ششت" * دشمنان

در ازدحام جاری نامرد تا به صبح
مردی نشست در قفس درد تا به صبح
تصویر ماه در دل امواج حوض خون
سو سو زنان ستایش شب کرد تا به صبح
شاعر کنار کوچهء بن بست عمر خویش
افتاده بود با " سگ ولگرد " تا به صبح
مردی به جرم شعر رهایی گریز داشت
از گزمه های شبزده، پیگرد تا به صبح
آن کس کتاب " منظرهء مرگ " خوانده است
تکفیر اهل عشق بر آورد تا به صبح
آیینه ها غبار نگه را ندیده اند
عینک گرفته منظرهء گرد تا به صبح
عاشق کنار مقبرهء روح می گریست
زخم غزل شنیده ز هر فرد تا به صبح
دنیا به دست چند مترسک فتاده بود
آواره بود شاعر دل سرد تا به صبح

حالم شبیه پنجرهء بسته در بهار
مانند ابر تیره و دلخسته در بهار
ماهی برای ماهی دل مرده روی آب
با موج های جاری پیوسته در بهار
تارم ولی گرفته فقط تار عنکبوت
با هر دو تار کنده و بگسسته در بهار
آلاله یی به " جشن گل سرخ" در مزار
با داس غم ز ساقهء بشکسته در بهار
من سرو خشک باغ انارم ولی هنوز
تنها ترین مهاجر وارسته در بهار
مخروب تر ز خانهء رومی به بلخ غم
گیتارم و فتاده به گلدسته در بهار
اندوه من کلاغ به پامیر رفته نیست
گنجشک بود زخمی برجسته در بهار
هو هوی بوم می رسد از بام آفتاب
کرکس به شاخ تازه و نو رسته در بهار